پرند با تانی از جا بلند شد و گوشی را از مادرش گرفت و روی زمین نشست و گفت: بله؟
-علیک سلام.
-بله؟
-چته دختر؟سلامت کو؟
-سلام بله؟
-اتفاقی افتاده؟گریه کردی؟صدات گرفته.
-سارا جان بله؟
-می خوای بعدا زنگ بزنم یا نه بیام اونجا پیشت؟
-نه چیزی نیست حرفتو بزن.
-زنگ زدم هم حالتو بپرسم و ببینم دیروز بهتون خوش گذشت و هم ازتون تشکر کنم.
پرند لحظه ای چشم هایش را بست و به خود ارامش داد.چشم باز کرد و گفت:ببخش از جای دیگه عصبانی بودم.
-می خوای بیام پیشت؟
-نه چیز مهمی نیست حالا بهترم.
-اتفاقی افتاده؟
-نه!
-به من که دروغ نمی گی؟
-باور کن سارا جان به خاطر مهمونیت هم ازت ممنونم بازم تولدت رو بهت تبریک می گم.
-راستش پرند جان می دونی اریا از دیشب تا حالا پدر منو در اورده می گه اگه ممکنه...
-حرفشم نزن سارا خواهش می کنم.
-ولی...
-قطع می کنم به خدا.
-نه نه دیگه حرفشم نمی زنم مهیار چطوره؟
-نمی دونم بی خبرم.
سارا خندید و گفت: اجازه دارم حرف این یکی رو بزنم؟
-حوصله اونو هم ندارم.
-چه بی حوصله!
-سارا جان با من کاری نداری؟
-دارم باهات حرف می زنم.
-باشه واسه یه وقت دیگه می شینیم و مفصل در مورد هر چیزی که تو دوست داری حرف می زنیم.
-منظورت که...
-سارا باشه واسه بعد خب؟
-خب خب عصبانی نشو.
خندید و گفت: خداحافظ.
-خداحافظ.
پرند گوشی را به طرف پونه که بالا سرش ایستاده بود گرفت و گفت: می شه اینو بذارین سر جاش مامان.
مادرش گوشی را گرفت و همان طور که ان را روی تلفن می گذاشت گفت: نباید باهاش این جوری حرف می زدی.
پرند روی زمین دراز کشید و گفت:دلم می خواد تنها باشم.
پونه در کنارش نشست و پرسید: دیروز تو جشن تولد سارا چه اتفاقی افتاد؟
پرند نگاهش کرد.پونه پرسید: دیروز چی شد پرند؟
پرند بلند شد و بی انکه جواب مادرش را بدهد به اتاقش رفت و در را بست.خودش را روی تخت انداخت و به سقف اتاقش خیره شد.افکار گوناگون به مغزش هجوم می اورد.دلش می خواست زمان را متوقف کند.حتی ان را به عقب برگرداند و به سارا بگوید: نمی تونم دعوتت رو قبول کنم.
اما بیشتر که فکر می کرد می اندیشید این موضوع به تولد سارا ارتباطی ندارد.خودش هم می دانست به خودش و مهیار دروغ گفته است.او هیچ وقت انها را به جای خواهر ها و برادرهای نداشته اش تصور نکرده بود.خودش هم می دانست که گاهی مواقع محبت های فرزین پررنگ تر از محبت های فامیلی بوده است و می دانست که او دوستش می داشته است.روی تخت نیم غلتی زد و به پهلو خوابید و دنباله افکارش را گرفت.خوب او هیچ گاه فرزین را دوست نمی داشت اما هیچ وقت این را در عمل نشان نداده بود.بر عکس برای لجبازی با مهیار هم شده با فرزین گرم گرفته بود.اما تمام این ها به خاطر مهیار بود.یاد مهیار خاطره تلخ مزاحمت های تلفنی را بار دیگر در ذهنش زنده کرد.مهیار می توانست مرد رویاهای هر دختری باشد.اما احساس کرد در مورد او هم اشتباه کرده است.تمام لجبازی ها یکی به دو کردن ها زبان درازی کردن ها و حالا مهیار او را چون نخاله ای در مقابل دوستان خود انداخته بود.دوباره غلتی زد وبه سقف خیره شد.با خود اندیشید رفتار مهیار با ان نگاه های گرم و دزدانه همخوانی ندارد.نمی توانست درک کند او چرا چنین کاری کرده.همین دیروز بود که در حیاط خانه سارا به اریا گفته بود پرند عزیز ترین موجودیه که من می شناسم.و پرند خندیده بود.همین دیروز بود که سوزان به او گفته بود:به شما حسودی می کنم مهیار خیلی دوستتون داره.وپرند احساس کرده بود چقدر دلش می خواسته روزی این جمله را بشنود. سر برگرداند و به تابلویی که روی سه پایه خوش نشسته بود نگاه کرد.اندیشید:این راز من و تو بود مهیار تو بودی که غروی دریا رو دوست داشتی و من به خاطر تو بود که...
صدی زنگ امد.پرند به تابلو خیره شد و قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد و روی بالشتش ریخت.لحظاتی بعد مادرش در اتاق را باز کرد و گفت:مهسا اومده.
پرند با بی حوصلگی گفت: باشه.
پونه چند ثانیه نگاهش کرد و در حالی که سر خود را به چپ و راست تکان می داد از اتاق بیرون رفت.پرند بلند شد لباسش را تعویض کرد.روبروی اینه ایستاد دستی به موهایش کشید و از اتاق بیرون رفت.پونه در را به روی مهسا باز کرده بود و حالا با او گرم احوالپرسی بود.نگاه مهسا از کنار بازوی پونه رد شد و به پرند افتاد.از همانجا گفت: سلام.
صدایش گرفته و تلخ بود.پرند گفت: سلام خوش اومدی.
دستان هم را به سردی فشردند.پونه تعارف کرد و مهسا با صورت غمگین روی مبل نشست و سر به زیر انداخت.پونه به پرند نگاه کرد و با اشاره پرسید: چشه؟
پرند شانه بالا انداخت و پرسید : عمه چرا نیومد؟
-نمی دونست میام اینجا.
پونه با تعجب به او نگاه کرد.پرند که حس بدی زیر زبانش نشسته بود گفت: بله...بله.
وسکوت کرد.پونه کمی این پا و ان پا کردو گفت: برم یه چیز خنک واسه ات بیارم بیرون حتما خیلی گرمه.
و به اشپزخانه رفت.مهسا با کنایه پرسید: چه خبر؟
رنگ پرند پرید.گفت: هیچ چی؟
مهسا به او خیره شد.پرند چشم به زمین دوخت.با خود اندیشید:ایا مهیار او را فرستاده شاید هم پوریا از او خواسته که به دیدن پرند بیاید اما اگر فرزین.
صدای مهسا او را به خود اورد.گفت: باید باهات حرف بزنم.
پرند نگاهش کرد.پونه از اشپزخانه گفت: می گم زنگ بزنیم مهری جونم بیاد ناهار دور هم باشیم.
مهسا همان طور که به پرند خیره شده بود گفت: ممنون زن دایی ولی من باید برم.
پونه ازاشپزخانه بیرون امد و گفت:کجا؟مگه من می ذارم.
پرند بلند شد.سینی را از دست مادرش گرفت و گفت:فکر می کنم بهتره بریم تو اتاق من.
مهسا از جا بلند شد.پونه گفت:بله منم فکر می کنم این طوری راحت ترید.
مهسا با گفتن کلمه ببخشید به دنبال پرند به راه افتاد.در اتاق پرند که بسته شد پونه با خود گفت:اینجا چه خبره؟و به اشپزخانه رفت تا یک لیوان شربت هم برای خودش درست کند.
پرند سینی را روی میز گذاشت.روی لبه تخت نشست و گفت:گوش می کنم.
مهسا روی صندلی نشست و گفت:می دونم که تو از من خوشت نمی اد.
-اشتباه می کنی.
-تو حرفم نپر بذار جمله ام رو کامل کنم.منم از تو خوشم نمی اد.دلیل تو رو نمی دونم اما من واسه خودم یه دلیل خوب دارم.
پرند به زمین خیره شد.مهسا ادامه داد:من فرزین رو دوست دارم.
پرند سر بلند کرد و با تعجب به مهسا خیره شد.مهسا گفت: من دوستش دارم اما اون.....اون تو رو دوست داره. نگو نه می دونم که امروز صبح ازت خواستگاری کرد.
-من نمی دونستم.
-اگه می دونستی هم فرقی نمی کرد.
-من...من...
-تو چی؟من دیشب به فرزین زنگ زدم چون فهمیده بودم که اون دیروز زیرورو شد.تو چشاش می خوندم.چی تو فکرش می گذره.تو چی؟یعنی می خوای قبول کنم که هیچ چی رو نفهمیدی؟
پوزخندی زد و ادامه داد: کما این که اگرم می فهمیدی فرقی نمی کرد.همون طوری که می دونی و به روی خودت نمیاری.
-منظورت چیه؟
مهسا بلند شد و گفت: ببین پرند پاتو از زندگی من و فرزین و مهیار و سهیلا بکش بیرون.
رنگ پرند پریده بود.با تعجب گفت: متوجه منظورت نمی شم.
-ما همدیگه رو دوست داریم منتهی اگر تو نباشی.
-من...
-نگو که نمی فهمی چون حالم از این حرفت بهم می خوره.
پرند سر به زیر انداخت.مهسا گفت: اگه تو نباشی فرزین منو می بینه مهیارم سهیلا رو.اون وقته که مهیار میفهمه سهیلا دوستش داره داداشم از تو بدش می اد.اون قدر که به خاطر لجبازی با تو کسای دیگه رو هم نمی بینه.
-من نمی دونستم سهیلا مهیار رو دوست داره.
-تو اونقدر خودخواهی که هیچ وقت نفهمیدی کی کیو دوست داره تو می خواستی بدرخشی می خواستی از همه دل ببری می خواستی همه دوستت داشته باشن فقط تو رو.
-ولی تو اشتباه می کنی.
-نه این تویی که اشتباه میکنی.اشتباه میکنی اگر فکر کنی تو سیندرلای فامیل هستی.پرند برو از اینجا دور شو اگه تو نباشی ما همدیگه رو پیدا می کنیم.اگه هیچ کس نتونه پیدات کنه فراموش می شی.
-این نظر سهیلا هم هست؟
مهسا با قاطعیت گفت: اره اون روش نمی شه بهت بگه ولی من اونقدر عاشق فرزین هستم که همون جوری که دیشب به فرزین التماس کردم الان هم به تو التماس کنم از اینجا بری.
وکنار پای پرند زانو زد و با تغییر لحن گفت: خواهش می کنم برو پرند برو نخواه که سد راه خوشبختی ما چهار نفر بشی.
-من هیچ وقت...نخواستم... سد راه...کسی باشم.
-پس برو.
ایستاد و گفت: تو می تونی از دوستت کمک بگیری اون پسره اریا...
پرند به میان حرفش دوید و گفت: من بلدم مشکلاتم رو حل کنم.
مهسا دوباره در مقابلش زانو زد و درحالیکه چشمانش پر از اشک شده بود گفت: قول میدی که از سر راه زندگی ما بری کنار؟
پرند به چشمان مواج او خیره شد و گفت: می رم بهت قول می دم.
مهسا سرش را روی زانوهای پرند گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد.پرند به تابلوی غروی مواج دریا نگاه کرد او تصمیمش را گرفته بود.
فصل چهاردهم
قسمت اول
اقای نوری با تعجب گفت: متوجه نمی شم پرند جان؟
-می خوام برای یه مدت برم شیراز این چیز غریبیه؟
-یهویی بی مقدمه
-باید برم بابا الانم احتیاج به یه بلیط دارم.
پونه گفت: موضوع چیه پرند؟تو از صبح تا حالا یه جوری شدی؟
-من حالم خوبه باور کنید.فکر نمی کنم خواسته زیادی ازتون داشته باشم می خوام برم دیدن مامانی مدتشم نا معلومه نمی خوامم هیچ کس در این مورد چیزی بدونه هیچ کس حتی سارا.
اقای نوری گفت: به ما حق نمی دی نگران باشیم؟
-البته فقط بهم اعتماد کنید.
پونه گفت: اعتماد به چی؟وقتی تو حتی نمی خوای حرفت رو به ما بزنی.
-مامان اینجا اصلا موضوع حرف زدن و نزدن نیست من باید برم.
-چرا؟
-می خوام برم دیدن مامانی.
-چطور یهویی به این نتیجه رسیدی اونم با این وضعیت هیچ کس نفهمه تو کجا هستی؟
پرند نگاه ملتمسش را به پدر دوخت و گفت: خواهش می کنم.
پونه با قاطعیت گفت: از صبح تا حالا به هر سازی که زدی رقصیدم اما این یکی رو اجازه نمی دم.
-خواهش می کنم.
اقای نوری گفت: حق با مادرته اگه بهمون بگی چرا یه همچین تصمیمی رو گرفتی روش فکر می کنیم اما این جوری؟نه حتی منم نمی تونم اجازه بدم.
-باور کنید توضیحش برام سخته اگه می تونستم حتما بهتون می گفتم.
-حداقل بگو چرا هیچ کس چیزی نباید بدونه اصلا ما بهشون چی بگیم؟
-فقط کافیه بهشون چیزی نگید این جوری هیچ چیزی نمی فهمن.
پونه گفت: و اگر ازمون پرسیدن دختر خانمتون نیستن؟
پرند لبخند ملیحانه ای زد و گفت: سکوت!این بهترین دفاعه.
اقای نوری گفت: دوباره غیر منطقی شدی.
-خواهش می کنم.
-فقط دلیلش!
پرند کمی فکر کردو گفت: وقتی که برگشتم بهتون میگم.
اقای نوری با لحن دلجویانه ای گفت: تو مشکلی داری؟
-نمی تونم جواب بدم.
-شاید ما بتونیم کمکت کنیم.
-بابا ما قبلا در مورد همه چیز صحبت کردیم.بهتره دوباره شروع نکنیم.بهم اعتماد کنید.خواهش می کنم.
اقای نوری دقایقی به پرند خیره شد.گوشی را برداشت و گفت: فقط یادت باشه چه قولی بهمون دادی.
پرند با شادمانی گفت: بهتون قول می دم قول میدم.
پونه با دلخوری گفت: یعنی تو بهش اجازه می دی بره؟
-فکر می کنم مادرتم از دیدنش خوشحال بشه.
-منو چهر تو متوجه می شی چیکار داری می کنی؟
اقای نوری لبخندی به پرند زد و گفت:البته مگه نه پرند؟
و چشمکی به او زد.پونه روی مبل نشست و گفت: خب حالا که اینجوریه منم باهاش می رم.
پرند گفت: مامان!
-منم باهات میام.
پرند به پدرش نگاه کرد.اقای نوری لبخندی زد و گفت: یعنی من تنها بمونم؟
پونه نگاهش کرد و گفت: تو هم می تونی بیای؟
-می دونی که نمی تونم کار دارم.
پونه دوباره نگاهش کرد حالا دیگر مثل دقایقی پیش شق و رق ننشسته بود.پرند گفت: قول می دم هم مواظب خودم باشم هم مراقب مامانی.
-ولی...
اقای نوری گفت: دختر ما دیگه بزرگ شده.
پونه به مبل تکیه داد و گفت: چقدر می مونی؟
اقای نوری لبخندی زد و شماره ای گرفت.پرند که سعی می کرد خود را واقعا خوشحال نشان بدهد و در این کار هم موفق بود گفت: به محض این که بتونم برگردم.
-یعنی کی؟
و پرند به فکر فرو رفت و در دل گفت((هر وقت عروسی بچه ها باشه شاید خیلی زود))اقای نوری مشغول حرف زدن شد و با اصرار و خواهش صندلی ای را برای فردا صبح در هواپیمای مسافر بری تهران-شیراز برای پرند رزرو کرد.گوشی را که قطع کرد گفت: بهتره چمدونت رو ببندی.
پرند لبخند تلخی زد و گفت: بستم.
-بستی؟
-می دونستم شما مهربون تر از اونی هستید که بهم نه بگید.
-پس این یه نقشه از پیش تعیین شده بوده؟
پرند به گل های قالی خیره شد و گفت: نه نه اون قدر زیاد.
بلند شد تا به اتاقش برود.اقای نوری گفت: به مامانی چی خبر دادی؟
-نه میشه لطفا بهش زنگ بزنید؟
اقای نوری به ساعت نگاه کردو گفت: بهتره فردا صبح این کار رو بکنیم.
پرند هم به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت: اره موافقم.
و به طرف اتاقش به راه افتاد.اقای نوری دور شدنش را تماشا کرد.در اتاقش که بسته شد رو به پونه کرد و پرسید: تو می دونی اون چش شده؟
-من هیچی نمی دونم.
پرند روی تختش دراز کشیدوبغض تلخی گلویش را می فشرد.به تابلوی غروب نگاه کرد.بغضش ترک خورد.سرش را در بالش فرو کرد و هق هق گریه اش را در سکوت تلخ اتاق شکست.
فصل پونزدهم
قسمت اول
زنگ در را فشرد.قدمی به عقب برداشت و دسته چمدانش را محکم تر چسبید.صدای قدم های خسته مادر بزرگش را شناخت.لبخند تلخی روی لبانش نشست و به دست هایش که محکم به دسته چمدان گره خورده بودند خیره شد.
در به نرمی روی پاشنه چرخید.پرند سر بلند کرد.مادر بزرگش با ان موهای سفید که دو طرف صورتش ریخته بود و لپهای تپل و گلی رنگش را خوش رنگ تر جلوه می داد روبرویش ایستاده بود.
-سلام.
مادر بزرگ دست هایش را از هم گشود و در حالی که چشمانش از خوشحالی برق می زد جواب داد: سلام دختر گلم.
پرند در اغوش مادر بزرگ جای گرفت و بعد از مدت ها احساس ارامشی ژرف بر جانش نشست.
-دلم براتون تنگ شده بود.
مادر بزرگ او را از اغوش بیرون کشید و گفت: مامان و بابا چطورن؟
-سلام رسوندن.
-اونا چرا نیومدن؟
پرند لبخندی زد و گفت: مامانی میشه بیام تو در موردش حرف بزنیم؟
-ای وای پیر شدم دیگه مادر جون بیا تو بیا تو که حتما حسابی خسته ای.
پرند چمدانش را برداشت و وارد خانه شد.یک حیاط نقلی که دو درخت بهار نارنج وسط ان نشسته بودند و عکس هایشان را توی حوضی مربع شکل بین خودشان تماشا می کردند.دو تا اتاق در ان سوی حیاط پشت ایوان کوچکی نشسته بودند و پنجره های بزرگشان رو به حیاط باز می شد.پرند نفس عمیقی کشید و گفت: خوشحالم که اینجام.
مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: بیا تو که خیلی حرف باهات دارم.
پرند به راه افتادواز پله ها که بالا می رفت به درخت های بهار نارنج نگاه کرد.مهیار عاشق عطر بهار نارنج بود.یاد مهیار غم را روی صورتش نشاند.غمی امیخته به تنفر و ترس.سرش را تکان داد تا فکر او را از سر بیرون کند و با صورتی غمگین وارد اتاق شد.مادر بزرگ حرف می زد.حال همه را یکی یکی می پرسید.احوال پرند را جویا می شد و گاه سر به سرش می گذاشت و نقلی می خندید و پرند در حالی که سعی می کرد چهره اش را پشت لبخندی زورکی خوشحال نشان بدهد جواب سوالهایش را می داد.
-عمو و زن عموت خوبن؟
-بله.
-عمه نرگس و عمه مهری ات چطورن؟
-اونام خوبن.
-شوهراشون و بچه هاشون چی؟
-همه خوبن.
-هنوزم واسه مهمونی های هفتگی اتون غرغر می کنی؟
-مامانی!
مادر بزرگ سینی چای را در مقابل پرند گذاشت و گفت: چطور شد یادی از ما کردی؟
-من همیشه یادتون هستم.
پرند موهایش را بست و گفت: می خوام یه مدتی پیشتون بمونم.
-می دونم.
پرند با تعجب پرسید: می دونید؟
-مامانت بهم زنگ زد و...
پرند که متوجه منظور مادر بزرگ شده بود گفت: شما رو مامور کرده سین جیمم کنید؟
-اون مادرته نگرانه.
-مامانی من اومدم یه مدت تنها باشم تنها و دور از همه حالا اگه مزاحمتون هستم...
مادر بزرگ به میان حرفش رفت و گفت: تا هر وقت خواستی پیشم می مونی نگران مادرتم نباش من خودم جوابش رو دادم.فقط می خواستم بدونم تو چی می گی.
پرند گفت: ممنونم مامانی ممنون.
-هر وقتم که دلت خواست بهم بگو چی شده.
-باشه حتما.
-حالا پاشو زنگ بزن خونه و بهشون بگو سالم رسیدی.
پرند بلند شد و با گفتن کلمه چشم به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت.مادر بزرگش بلند شد و به طرف اشپزخانه به راه افتاد و گفت: سلام منو هم به مامانت برسون.
با همان زنگ اول پونه گوشی را برداشت و گفت: بفرمایید.
-سلام مامان.
پونه نفس راحتی کشید و گفت: سلام مامان جان خوبی؟
-بله مامان زنگ زدم بگم من رسیدم.
مادر بزرگش فریاد زد: نگرانش نباشین
پونه بغضش را به سختی فرو خورد و گفت: مواظب خودت باش.
پرند که لحن بغض الود مادر دلش را ازرده بود گفت: مامان!
-کاری نداری؟
-مامان!
-به مادر بزرگ سلام برسون خداحافظ.
-مامان!
پونه گوشی را گذاشت و به گریه افتاد.این اولین بار بود که از پرند دور شده بود.تلفن زنگ زد.پونه اشک هایش را به سرعت پاک کرد و گوشی را برداشت و پرسید: بله؟
اما قطع شد.غرید: مردم ازار.
گوشی را قطع کرد و بلند شد.تلفن دوباره زنگ زد.گوشی را برداشت و با عصبانیت گفت: بله؟
صدای سارا ارامش کرد.
-سلام خاله.
-سلام سارا جان ببخش فکر کردم مزاحمه.
-خواهش می کنم خاله ما هم از این دردسرا داریم.خاله جون می تونم با پرند حرف بزنم؟
پونه بغضش را فرو خورد گفت: خونه نیست عزیزم.
-کجا رفته؟
-رفته سفر.
-سفر چه بی خبر چیزی بهم نگفت کجا رفته؟کی می اد؟
-شرمنده اتم سارا جان از من خواسته چیزی به کسی نگم.
-چی خواسته خاله؟
-معذرت می خوام سارا جان نمی تونم چیزی بگم.
سارا لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: عیب نداره خاله فقط اگه زنگ زد بگید یه تماسی با من بگیره.
-باشه بهش می گم.
-کاری نداری خاله.
-هر وقت تونستی بهم سر بزن حالا که پرند رفته نکنه منو فراموش کنی.
-چشم خاله جون کاری ندارید؟
-نه عزیزم لطف کردی تماس گرفتی.
-خداحافظ.
-خداحافظ.
سارا گوشی را گذاشت و با تعجب به تلفن خیره شد و با خود گفت: اینجا یه خبرایی هست.
فصل شانزدهم
قسمت اول
منو چهر و پونه که وارد خانه شدند همه نگاه ها با تعجب به انها دوخته شد.نرگس خانم اولین کسی بود که پرسید: پرند کجاس؟
اقای نوری با خنده گفت: سلام و علیک سلام.
صدای سلام از همه طرف بلند شد.اقای توفیقی تعارف کرد بنشینند.پونه در کنار مهری خانم نشست و منوچهر بین برادر و اقای عظیمی نشست.همه نگاه ها به انها دوخته شده بود.فرزین سر به زیر داشت و به شدت غمگین بود. مهسا لبخند به لب داشت و چشمانش می درخشید و مهیار شرمنده و ناراحت به زانوانش خیره شده بود. اقای نوری گفت: این جوری بهم زل نزنید نمی خوام که نطق کنم.
نادره پرسید: دایی جان پس پرند کجاست؟
سهیلا به مهسا نگاه کرد.مهسا لبخندی به او زد و با ابرو به مهیار اشاره کرد.سهیلا خجل سر به زیر انداخت.اقای نوری گفت: رفته سفر.
ناصر پرسید:کجا؟
-متاسفم نمی تونم بگم.
اقای نوری گفت: نکنه رازه؟
و خندید.پونه در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش را پنهان کند گفت: گفت که به هیچ کس نگیم کجا رفته.
پوریا گفت: ای بابا حالا که ما چشم امیدمون به اون بود گذاشت و رفت.ای که هی.
همه به خنده افتادند.حتی پونه هم زورکی خندید و نگاهش به مهیار و فرزین افتاد که ناراحت نشسته بودند و دلش لرزید. مهیار بلند شد و گفت: ببخشید.
و از در بیرون رفت.همه با تعجب به هم نگاه کردند.مهری خانم گفت: دیگه هیچ کس نیست که باهاش کری بخونه ناراحته.
فرزین به مهسا که خوشحال تر از همه بود نگاه کرد و ناگهان چیزی در وجودش فرو ریخت.نادره گفت: چه بی سر و صدا.
پوریا سقلمه ای به ناصر زد و گفت: تو چرا رفتی تو هم تو که زیاد از اون خوشت نمی اومد.
ناصر بلند شد و با خنده به دنبال مهیار از در بیرون رفت.مهیار کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ های گل وسط باغچه را نوازش می کرد.او خود را مسئول می دانست.می اندیشید پرند به خاطر او به سفر رفته و خواسته است به کسی نگویند او به کجا رفته.
ناصر گفت: می تونم تلفنت رو قرض بگیرم؟
مهیار نگاهش کرد.تلفنش را از جیب بیرون اورد و ان را به طرف ناصر گرفت.
مهسا به کنار سهیلا رفت و گفت: پاشو ما هم بریم بیرون.
سهیلا خیره نگاهش کرد.مهسا به ارامی گفت: خوشحالم که اون رفته.
سهیلا بلند شد و با مهسا از در بیرون رفت.مهسا او را به کنار مهیار برد و گفت: خدا رو شکر که پرند رفته سفر تا چند هفته همه با هم مهربونند مگه نه مهیار؟
و چشمکی به سهیلا زد.سهیلا با چهره ای گرفته سر به زیر انداخت.مهیار گلبرگ را کند و ان را در دهان گذاشت. مهسا پرسید: ناصر با کی حرف می زنه؟
و سهیلا را روبروی مهیار نشاند. مهیار چرخی زد و به روبرو خیره شد و گفت: نمی دونم.
سهیلا به نیم رخ درهم مهیار نگاه کرد.دلش لرزید.در عمق چشمان مهیار غم غریبی نشسته بود.به زحمت پرسید: تو ناراحتی؟
لبخند روی لبهای مهسا ماسید . مهیار سر به زیر انداخت و گفت: اره.
مهسا پرسید: واسه چی؟
-فکر می کنم پرند به خاطر من رفته.
مهسا با تردید گفت: به خاطر تو؟چطور یه همچین فکری به سرت زده؟
ناصر به طرف انها امد و گوشی را به طرف مهیار گرفت و گفت: دستت درد نکنه.
پوریا که تازه از اتاق بیرون امده بود گفت: اوه نبینم ناصر خان یواشکی تو حیاط تلفن می زنه.
-تلفنش کاری بود.
پوریا با تاکید روی کلمه کار گفت: کاری بود یا فقط کاری بود؟
-هر جور دوست داری فکر کن.
نادره هم از در بیرون امد وگفت: زن دایی داره گریه می کنه.
مهیار بیشتر سر به زیر انداخت.ناصر گفت: واسه چی؟
-خب به خاطر پرند دیگه.
سهیلا به مهیار نگاه کرد.مهسا با خونسردی گفت: فراموش می کنه براش عادی میشه خیلی زودتر از اون چه که تصورشم بکنه.
نادره گفت: خب پرند زود می اد.مگه تا کی می خواد بمونه.
سهیلا به مهسا که صورتش از خوشحالی می درخشید نگاه کرد.پوریا گفت: نگفت با سارا حرف زده یا نه؟
مهیار گفت: تو هم که فقط به فکر سارایی.
ناصر با کنایه گفت: فکر می کردم تو بیشتر از هر کسی خوشحال بشی؟
-می بینی که نیستم.
مهسا به سهیلا که رنگ پریده به نظر می رسید نگاه کرد و گفت: چرا که نباشی خیلی هم خوشحالی.
-برید بابا شما چی می دونید؟
ناصر گفت: نکنه توهم...
سهیلا دستهایش را به سختی در هم گره کرد.مهسا گفت: اصلا این جوری نیست.
مهیار گفت: تو چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکن.
نادره گفت: یعنی چی؟
پوریا با خنده گفت: یعنی این که مهیار خان دل...
مهیار به میان حرفش دوید و گفت:شما همه اتون عادت دارید توی مسائلی که بهتون مربوط نمی شه دخالت کنید؟
سهیلا به سختی نفس می کشید.مهیار گفت: تقصیر منه که اون رفته.
مهسا گفت: بازم که حرف خودتو می زنی اخه این چه ربطی به تو داره؟
ناصر گفت: من فکر می کنم حق با مهسا باشه تقصیر تو نیست.
-اما تقصیر منه.
ناصر با خنده گفت: خب منم فکر می کنم یه جورایی تقصیر منه که اون رفته.
نادره پرسید: تو؟تو واسه چی؟
-خب یه مسئله خصوصیه یه چیزی بین من و پرند و...
به مهیار نگاه کرد و گفت: یه جورایی هم مهیار.
مهیار گفت: من؟
-راستش من تصمیم گرفتم یه کم سر به سر پرند بذارم فکرکنم اون واسه همین رفته.
پوریا گفت: سر به سرش بذاری؟
-می دونم مسخره اس من شماره اش رو می گرفتم و گوشی رو می دادم دست دوستم و...
مهیار دیگر چیزی نمی شنید.چشمانش سیاهی می رفت و از سرش دود بلند می شد.شنید که ناصر با خنده گفت: یادت می اد مهیار اون شب گفتم یه نقشه ای واسه اش کشیدم.فکر نمی کردم این جوری بشه.
مهیار به تندی از جا بلند شد و به طرف ناصر رفت و گفت: هیچ می دونی چیکار کردی؟
ناصر که شوکه شده بود سعی کرد خود را از دستان مهیار برهاند و گفت: حالا مگه چی شده؟
-اون فکر کرد کار من بوده می فهمی؟فکر کرد کار من بوده.
-خب به من چه مربوطه؟
-خدای من ناصر تو واقعا که پرویی!
-اون فقط یه شوخی بود.
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 2018
|
امتیاز مطلب : 99
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34